یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت چهل :
تک به تک کلماتش دوباره شرم و خجالت دخترانه را به جان آذر سرازیر کرد.چشم از او گرفت و زمین زیر پایش که به کفشهای مرتب و واکس خوردهی هاتف میرسید را تماشا کرد.با اینکه اولین باری که یکدیگر را دیدند، بحثشان به دعوا و کلکل ختم شده بود ولی پس از آن، هاتف آنقدر پاپیچ آذر شد و محبتش را روانهاش کرد که آذر دلبستهی او شد، آن هم دلبستهی مردی که پیشتر میخواست سر به تنش نباشد.گُر گرفتگی تن
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0بیچاره اذر با چه شوق و ذوقی جواب مثبت داد ولی نمی دونست این خنده ها دوومی ندارن:))
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دخترمونو گول زد عوضی💔
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طوری که هاتف بازیش داد
۱ ماه پیشترنم
0پارتا هرروز بیشتر از دیروز هیجانی تر میشن و این خیلی خوبه مرتب پارت گذاری میکنین ممنون و خسته نباشین✨
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نظرات شما هم هر روز بیشتر از قبل دل میبرن
۱ ماه پیشترنم
0نمیدونم خوشحال باشم که پرهام فهمیده یا ناراحت از اینکه قراره غم و غصه بیشتری بهش اضافه شه😢
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منتظر پارتهای بعدی باشید😉
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا منم نمیدونم براش خوشحال باشم یا ناراحت
۱ ماه پیشتی دا
0خسته نباشید عالی بود دلم برا آذر بیچاره سوخت که با چه اشتیاق وعشقی جواب مثبت داد هاتف عوضی 😡
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هاتف کارش رو خوب بلد بود و به هدفشم رسید💔البته هدفی که استارتش رو ارسلان زده...
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طفلی خبر نداره چهطوری گولش زدن
۲ ماه پیشمحرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت. ای پدرام بیچاره حالا دوتادشمن داری که میخوان آواربشن سرت و بدبختت کنن
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پدرام کجاش بیچارهست آخه :)
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کاراکتر بدتر از پدرام نداریم😂
۲ ماه پیشمریم
2از این به بعد داستان مهیج تر میشه حالا که پرهام همه چیز یادش اومد😍❤️
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منتظر پارتهای پرهیجان آینده باشید🤍
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۲ ماه پیشمریم
1خیلی ممنونم ازتون نویسندگان عزیز بابت پارت طولانی فوق العاده بود👍🏻👏😍❤️💋
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ ماه پیشریحانه
0ممنون بابت پارت گذاری منظم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙏🏻
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از شما
۲ ماه پیشمهدیه
1چقدر خوبه پرهام یادش اومد گف نفرت و کینه اش از هاتفم یادش اومده یه حسی میگه قطعا به اذر کمک میکنه که انتقامشو بگیره یه همچین ادمی با یه همچین عشقی حتما کمکش میکنه چون خودشم میخاد انتقام بگیره از هاتف
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حس منم همینو میگه، البته در صورتی که پدرام دم به تله بده
۲ ماه پیشمهدیه
0میده اون یه هولیه دومی نداره وقتی تو صد سال پیش خیانت کرده تقاص کارش هم تو این دنیا اینه که طعمشو بچشه اگه عرضه داذه زندگیشو حفظ کنه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شاید آره
۲ ماه پیشاَسماء
0ای جونم عارف طفلکی خدا کنه به مراد دلت برسی مادر
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🥲
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیدوارم برسه
۲ ماه پیش،biti
0فقط قسمتی که مسعود و ارز مکالمه داشتن گریم گرفت کاش نمی مرد و درمورد صحبتشون یاد اولین خاستگارم افتادم که با بابام حرف می زدیم من تو اون شرایط خندم گرفته بود خجالت هم کشیده بودمم🎀🫠🙃عالی بودد
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همهمون تو این شرایط بودیم که از باباهامون خجالت بکشیم😁
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همچین موقعیتایی خجالت آورن😁😂
۲ ماه پیشهلیا
0یسس بلاخره بادش اومد.. امیدوارم دوتایی هاتفو بدبخت کنن
۲ ماه پیشهلیا
0بادش نه منظورم یادشه بد برداشت نکنید😂
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا نفسم بند اومد از بس خندیدم به این پیامت😂
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مام امیدواریم😁
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امیدوارم
۲ ماه پیشمهدیه
0وایی خیلی خوب بود 🤣🤣
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۲ ماه پیشآمنه
0خیلی خوب بود عشق پاک در این زمانه خیلی کم هست و من فکر کنم هجوم این خاطرات یکباره به پرهام شاید به خاطره نقشه ای آذر چیده بود باشه که فهمید شروع شده و میترسه دباره آذر رو از دست بده
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صحیح
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خاطرات گذشته کمکم داشتن یادش میاومدن و حالا هم همه چی یادش اومد
۲ ماه پیشنگار
1آخخ که من چقدر دوست دارم هاتف رو با دستای خودم بکشم ازش متنفرم ببین با پسر بدبخت من چیکار کرده(عارف،پرهام) یا ببین چه بلایی سر گل دختر بیچاره من آورده(آذر)خدا خَفَت کنه هاتف ببین آرزوم اینه درد هوایی که عارف و آذر کشیدن این عوضی هم بکشه دلم خنک شده🤬💙💙
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ گفتی، باید بفهمه چه بلایی سر این دو نفر آورد
۲ ماه پیشنگار
0اوهمم باید بفهمه چه درد های اینا کشیدن🥺💔💙💙
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔👌🏻
۲ ماه پیشآمنه
0به نظر من درد خیانت رو اول بچشه مثلا زنش بهش خیانت کنه و گرنه آدز اون رو عاشق کنه و بعد ولش کنه به درد نمیخوره باید درد خیانت بچشه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🧐🧐
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان بی نظیرتون عالی بود دست گلتون درد نکنه 💞💞